The Waves

Life swings like a pendulum; backward and forward...

The Waves

Life swings like a pendulum; backward and forward...

موضوعات
بایگانی
کنجکاویِ آدینه‌شبی مردادی: هنوز اینجا کسی هست...؟!
۱۱ نظر ۰۳/۰۵/۲۶ | ۱۹:۴۴
بلوط
12 سال پیش، 26 تیر برای خودم جهانی از جنس کلمات ساختم. 26اُمین روز تیر ماه سال گذشته، آغاز فصلی جدید از دنیای واقعیِ بزرگسالی را تجربه کردم. 26 اسفند به یک شوخی دوستانه بدل شد و حالا در 26 مرداد حس کردم که باید جایی توالی این تاریخ‌ها را برای خودم نگه دارم. 
۰۳/۰۵/۲۶ | ۱۹:۳۶
بلوط
گُلی گفت: متن پیامت شبیه سطرهایی از رمان مؤدب‌پور بود، یاد پریچهر افتادم؛ به شدت گرماییه، کلافه شده بود، موهاش ریخته بود به هم، یه بچه‌ی بدعُنق قدبلند... :))
یک‌بار هم ژین برایم نوشت وقتی می‌خواهی چیزی را تعریف کنی، چنان با جزئیات، صحنه را می‌چینی و تصویر می‌سازی که انگار در قالب رمان فرورفته حرف‌هایت. 
۰۳/۰۳/۱۴ | ۱۹:۲۹
بلوط
14 فروردین و شروعی طوفانی: قطع همکاری ث / انتقال من به شعبه‌ی ک "جبران می‌کنم گفتنِ ض" / شکل‌گیری گروه ج / کشف اسرار نهان و نقاب‌ها و زنجیره‌ی دروغ‌ها / برنامه ض برای شکستن حلقه‌های اتصال و بک‌فایر عمل کردن این سماجت / تلاش برای یادگرفتنِ سیاستِ بازی و پیدا کردن خانه‌ی درست...
۰۳/۰۱/۳۱ | ۰۱:۰۲
بلوط
نمی‌دونم چطور همه‌چیز رو در قالب کلمات بگنجونم. مهم‌ترین اتفاق امسال، قطعا شروع به کار توی آموزشگاه بود؛ آشنایی با بچه‌های دفتر، دوستی با مدرس‌هایی که حامی‌ان و دلگرمی ما توی مجموعه، تجربه همکاری با استاد که نه فقط مدیر و کارفرماس، که می‌تونه پدرانه و با محبت، کنارت باشه توی راهِ پیشِ رو. 
در کنار همه‌ی حُسن‌ها و قشنگی‌هاش، هفته‌های تاریکی رو هم پشت سر گذاشتیم. اتفاقاتی که در نهایت ازشون عبور کردیم و با نامِ نیک هم گذر کردیم. 
هیچ‌چیز، هیچ‌وقت و هیچ‌کجا همواره مطلق باقی نمی‌مونه؛ حداقل نه در حیطه‌ی روابط انسانی و تجربه‌های فردی. و قطعا یکی از زیبایی‌های زندگی، همین فراز و فرود و سایه‌روشن‌هاست. همین ظرفیت موجود برای تغییر و زیر و رو شدن لحظه‌ها، برای از نو برخاستن و جور دیگری دیدن و ادامه دادن روزها. 
۰۲/۱۲/۲۹ | ۱۲:۳۵
بلوط
خیلی دوس دارم یکی کارا رو انجام بده و من از نتیجه بهره ببرم؛ بعد یادم می‌افته که خب بقیه هم همینن و اصلا این خصلتِ بشری باعث شده بریم توی ماه سوم که مودم خرابه و کسی هم کاری نکنه براش. چون من دلم می‌خواد الف انجامش بده و اون می‌خواد من پیگیری کنم و همین رو بسط بدیم به کار و اجتماع و الی آخر. 

این جمله‌ی "حتی اگه دعوت‌تون رو نمی‌پذیرم، شما از دعوت کردن من دست نکشید" رو هم فراموش می‌کنم نه تنها برای من، که دیگران هم صادقه. همه‌ی آدما دوس دارن به حساب بیان، در بحث‌ها شرکت داده بشن و وجودشون پررنگ بمونه در اذهان. 

اینکه گره‌های روحی بقیه رو تشخیص بدی و بعد خودت رو مبرا بدونی از نقص و خطا، بَده. اینکه همیشه هم نسبت به خودت هشیار و خودآگاه باشی و ببینی که دیگران هیچ تلاشی در شناخت خودشون و تغییر وضعیت ندارن، بدتر. 

هروقت به خودم غَرّه شدم، کارما منو نشونده سر جام. اخیرا لبخند می‌زنم به این موضوع. مثل اینه که هنوز به کسی امید داری و دست نشستی از وجودش، وگرنه آدمی که برات مهم نباشه رو می‌ذاری تو سیاهی و تباهی غرق بشه.

یک تنه نمی‌شه هیچ‌چیز رو تغییر داد؛ نه آدما، نه پروژه‌ها و نه دنیا رو. ولی من دست از تلاش کردن برنمی‌دارم. این قانون که هیچ‌کس کاری انجام نمی‌ده، من چرا خودمو خسته کنم، شده عرف. ولی دقیقا به همین دلیل می‌خوام که شروع‌کننده و انجام‌دهنده‌ی اون کار باشم، شاید همین باعث شد بقیه هم به خودشون بیان و یه گوشه از کار رو بگیرن. 

از شنیدن اسمم خوشم می‌آد. از اینکه آدما شروع می‌کنن به خطاب کردنت تا توجهت رو جلب کنن، بیشتر. از اینکه توی پیام هم اسمت رو اول بگن و منتظر بمونن تا بگی "بله؟"، بیشترتر. 
۰۲/۱۲/۰۴ | ۱۸:۵۲
بلوط

چندوقتی‌ست که مدرس کلاس شماره 9 دلش می‌خواهد بیشتر از اتاقش بیرون بزند و قاطی حرف‌های دیگران باشد. گاهی کنار میز منتظر می‌ماند به امید شروع یک مکالمه و حتی یک روز از پوسته‌ی همیشه نجیب و آرامش بیرون آمد و همه‌مان را شگفت‌زده کرد.

و می‌دانی؟ من این را خوب می‌فهمم. چون می‌دانم جنگیدن با آدمِ خجالتی و معذب درونت که مدام دارد کودکِ بازیگوشِ وجودت را مهار می‌کند، یعنی چه. اینکه زبان بداهه‌گوی طنزت را فروبندی و عاقلِ عیانت به دیوانه‌ی نهانت بچربد، یعنی چه.

من این را خوب می‌فهمم...

۰۲/۱۱/۲۰ | ۱۴:۴۰
بلوط

-

خسته‌ام؛ انگار که خستگی به خورد وجودم رفته باشد. تنی فرسوده و روحی رنجور...؛ جان به درد آمده است.

۰۲/۱۰/۱۶ | ۲۲:۳۲
بلوط
وقتی همکارم با ذوق پرسید برای آخر هفته چه برنامه‌ای داری، همه‌چیز را در خواب و کتاب و فیلم خلاصه کردم. 
پنجشنبه صبح را بدون اضطرابِ دیر شدن و وقت کم آوردن، زیر پتو ماندم. بعدش صبحانه‌ی مفصلی خوردم و کتابی که دو هفته‌ایست دست گرفته‌ام را ورق زدم. ظهر که شد برای خودم یک لیوان نسکافه درست کردم و با دو تکه شکلات تلخ، جرعه‌جرعه نوشیدم. فولدر ملودی‌های پاییزه‌ای که دارم را پلی کردم و چند وبلاگی که به‌روز شده بودند را با اشتیاق خواندم. به جای خواب بعدازظهر، مینی سریالی که پیش‌تر دانلود کرده بودم را دیدم و چایی و بیسکویت عصر را سر ساعتی که عادت دارم، توی اتاق بردم. عصر که شد سراغ آهنگ‌های قِردار و اطواری رفتم و ساعتی رقصیدم و با خودم فکر کردم همه‌ی این‌ها حتی با همین کیفیت هم برای من خوشایند و حظ‌بردنی‌ست.

چند ماهی می‌شد که حساب زمان از دستم دررفته بود و شوقِ این کارها را نداشتم. دارم دوباره به روزهای شلوغ برمی‌گردم و با این وجود عزم کرده‌ام که خودم را از یاد نبرم، چون چیزهایی هست توی زندگی که باید دودستی چسبید و هیچ‌جوره به غرقابه‌ی روزمرگی نباخت. 
۰۲/۰۸/۱۲ | ۱۹:۳۹
بلوط
پائولا کنار پنجره ایستاده بود؛ دیگر برایش عادت شده بود که صبحانه‌اش را به آنجا ببرد، روی صندلی چوبی بزرگ بنشید و منظره‌ی دریا را تماشا کند. در طول، صدا و بو و منظره‌ی دریا برایش تقریبا به صورت یک نیاز درآمده بود و شب‌ها یا تا دیروقت در اتاق سنگی می‌نشست و به آتش بزرگی که در آن شعله‌ور بود نگاه می‌کرد و به صدای دریا گوش می‌داد یا در حالی‌که پنجره رو به صخره‌ها باز بود و حضور دریا را در اتاقش احساس می‌کرد، ساکت و ساکن روی تخت باریکش دراز می‌کشید. 

• صخره، شرلی جکسون
۰۲/۰۸/۰۶ | ۲۲:۵۵
بلوط