The Waves

Life swings like a pendulum; backward and forward...

The Waves

Life swings like a pendulum; backward and forward...

موضوعات
بایگانی
من یک نوع حس تفاهم ذاتی و واقعی نسبت به شکل‌های هندسی دارم؛ خیلی از چیزها را دوست دارم چهارگوش باشند و اتاقم به طور دقیق مربع بود. با آنکه نمی‌توانستم در آن آشپزی کنم، فکر کردم باز هم به من خوش می‌گذرد. من ساده‌ترین و ارزان‌ترین اتاق ممکن را می‌خواستم، جز جایی برای خوابیدن و جایی برای نشستن و جایی برای گذاشتن وسایلم چیزی نمی‌خواستم؛ هر نوع تزئیناتی که برای محیط زندگی‌ام لازم باشد در وجود خودم است. 

• همراه من بیا، شرلی جکسون، نشر چشمه 
۰۲/۰۸/۰۵ | ۱۸:۲۸
بلوط
مزه‌ی گَسِ عیدی گرفتن دیری نپایید؛ هجوم مهرماه و بازگشایی مدارس، همچو گردبادی حریص، ما را در خودفروبلعید. تلفن‌هایی که بی‌وقفه زنگ می‌خورند و هنرجوهایی که غرقِ در سودای خویش یا والدین‌شان، با ملغمه‌ای از دانش و فن و هنر و ورزش و زبان و کوفت و زهرمار، دست‌وپنجه نرم می‌کنند و این میان، همکارهایی هستند که زیرپای من، تو، او را خالی کرده و مدیر، چشم دوخته به دهان دیگری، اخراج و تبعید و جابه‌جایی‌ها، سربرمی‌آورند.
قشنگی ماجرا این‌جاست که یکهو وسط این بلبشوی کودکانه، رفیق روزهای قدیم و هم‌کلاسی دانشگاهت کوله‌بارش را بسته و نیم‌ساعت قبلِ پروازش حرف می‌زند با تو که بلوط، خداحافظ.
۰۲/۰۷/۰۹ | ۲۱:۵۷
بلوط
اولین چیزی که بعد از دیدن گالری گوشی آدم‌های دور و بری می‌آید توی ذهنم همین است؛ اینکه چقدر فضای ذخیره‌ی تلفنم، خالی از چهره‌ی من است. 
سال‌هایی بودند که خودم را دوست نداشتم. روزهایی رسیدند که با خویشتنم مهربان شدم. زمانی حاکم شد که ترسیدم از رخ نشان دادن و حالا باز دلم می‌خواهد برگردم به خودم. به همان لبخند و صورت و چشم‌هایی که همیشه مطمئنم می‌شد با زاویه و نور و ژست بهتری ثبت‌شان کرد. سلام من! :)
۰۲/۰۶/۲۴ | ۰۱:۴۶
بلوط
• این هفته زیادی چشم گفته‌ام و او حس می‌کند بیش از آنچه که باید عذر خواسته است.  برنامه‌ی "از شنبه"ی‌مان این است که من کمتر بگویم چشم و او کمتر معذرت‌خواهی کند. 
می‌گفت آدم حسودی است و من تحسین کردم این شناخت از خویشتن را و بعد مچ خودم را گرفتم که آی بلوط، تو هم حسادتی در بیخ و بنیان روحت هست که بیشتر با رقابت گره خورده. تو هم طالب توجه و صمیمیت و محبتی اما خودت را بی‌خیال نشان می‌دهی...

• این دو ماهه آنقدری شلوغ بوده‌ام که از خیلی چیزهای بلوطی دورافتاده‌ام؛ باورم نمی‌شود که فیلم ندیده‌ام، پی کتابی را نگرفته‌ام، واگویه نداشته‌ام و با خودم حرف نزده‌ام، فرصتِ کشف و شهود خویشتنم را گم کرده‌ام و تن‌سپرده به روزمرگی‌ها با میلی وافر خودم را غرق کرده‌ام. 

• بعد از دو ماه خنده‌هایم دارند بلند می‌شوند و نگاه شگفت‌زده‌ی آدم‌ها را می‌فهمم. تعجبی از سر ناباوری که یعنی تو هم؟ تو هم بلد بودی بلند بخندی و رو نمی‌کردی؟ با تو هم می‌توان بی‌پرده شوخی کرد و دغدغه‌ی رنجیدگی نداشت؟ بدون فیلتر و هزار واژه‌بازی حرف زد، بی‌سوءبرداشت؟ 

• گلایه از این بود که فلانی دهن‌بین است و هرکه هرچه گفت را ملاک می‌داند. بعد فکر کردم که من هم کم تاثیرپذیر نیستم. یعنی یک برداشت‌هایی را تو نداری از رفتار و گفتار و کرداری و بعدش که دیگری پرده برمی‌دارد از نهانِ ماجرا، تو هم دیدت را عوض می‌کنی. و باز مچ خودم را گرفتم که خب پس من نیز، هان؟ بعدترش آن حرف روزهای اول رئیس خاطرم آمد که شناخت خودتان را از مجموعه بسازید و اجازه ندهید پیش‌فرض قدیمی‌ترها، شما را نیز وارد بازی یارکِشی کند. دلم می‌خواهد همین را وینتج‌پوینت کنم و آدم‌ها را خط‌کشی نکنم به این زودی. گرچه بعضی‌ها واقعا ثابت می‌کنند که قضاوت دیگران از آنان بسی درست و به‌جاست. با این وجود نه ساده‌لوحانه، که خوش‌بینانه و پذیرا برای فرصت دادن به آدم‌ها برای تغییر، می‌خواهم رویه‌ی خودم را پیش بگیرم. تا ببینیم که چرخ گردون چه می‌کند با ما.
۰۲/۰۵/۲۷ | ۱۳:۲۹
بلوط
سال‌هاست که شعر را گم کرده‌ام. سال‌هاست که بداهه‌نویسی از من روی برگردانده و استعاره و ایهام را از کف داده‌ام. سال‌هاست که رنج وزن و قافیه را به جان نخریده‌ام برای سرایش چند سطر و خوانش بلندِ چندباره‌اش برای صیقل واژه‌ها و زدودن زمختی کنایه‌ها. زمان درازی‌ست که باورم شده آن شورِ پی‌در‌پیْ کلمه کردنِ هرآنچه بغضی بود بیخ گلو و گره کوری میان دو ابرو، پریده. حس شیرین برآمدن یک موج به سرانگشت‌هایی که آماده‌ی فشردن کلیدهای کیبورد بودند تا مبادا از دست برود آن واژه‌ها. حس شیرینی که رفت و گم شد و دست من کوتاه. حالا فقط خاطره است و گاهی هم حسرت، حسرتِ باختنِ هدیه‌ای که درب دنیای جدیدی را به رویم گشود و خودش روی برگرفت. 
۲ نظر ۰۲/۰۴/۱۰ | ۰۰:۳۸
بلوط
یادمه موقع انتخاب رشته، فقط و فقط معماری‌ها رو تیک می‌زدم چون تنها رشته‌ی وصلِ به هنر بود و همین برای من کافی. کافی که نه، لازم. 
حالا از بین همه‌ی اون شاخه‌به‌شاخه پریدن‌ها، رسیدم به جایی که بازم به هنر وصله و به اون دنیای جادوییِ پر از رنگ و نور، نزدیک. و همین برای من کافیه؛ کافی که نه، لازم.

۰۲/۰۴/۰۱ | ۰۱:۵۹
بلوط
دو جایی که راحت پامو انداختم رو پام و خودم رو قبول داشتم و بهتر می‌دیدم، نتیجه‌ی بهتری هم گرفتم. در مقابل، مصاحبه‌هایی که کج و معذب نشسته بودم و کم می‌دیدم خودم رو، به جایی هم نرسید. انگار واقعا مهمه که اول از همه خودت چه برداشتی از خودت داری و چه چیزی رو منعکس می‌کنی. همین رو بگیر و برس به سِلف لاو و ارزشمندی و فلان...
۰۲/۰۴/۰۱ | ۰۱:۴۸
بلوط
All the gods, all the heavens, all the hells are within you.
It's in us, we create our own heaven and hell, we believe in our own God or gods. Find peace in yourself and you find heaven, be at war with yourself, you find hell.
۰۲/۰۲/۲۱ | ۰۰:۲۹
بلوط
فیلم جدید گای ریچی به نام The Covenant، قصه‌ی مترجم افغانستانیِ نیروهای آمریکاست که طی یک درگیری، زندگی خودش رو برای نجات گروهبان زخمی، جان کینلی، به خطر می‌اندازه و اون رو کیلومترها تا رسیدن به قرارگاه ارتش ایالات متحده، حمل می‌کنه. 
سال 2021 بعد از تخلیه‌ی نیروهای ارتش آمریکا از خاک افغانستان، 300 مترجم و خانواده‌هاشون به دست طالبان کشته شده و هزاران نفر از اون‌ها تا به امروز خودشون رو مخفی کردند. 
این فیلم یه داستان انسانی و زیبا از عهد و پیمان و وفاداریه. اثری که روایت واقعی و مشابه اون در سال 2013 و با عنوان Lone Survivor، ساخته و اکران شد. پیشنهاد می‌کنم اگه مثل من طرفدار ژانر جنگی هستین، برای دیدن این کار شک نکنین. 
Guy Ritchie's The Covenant - 2023 ‧ War/Action ‧ 2h 5m
۰۲/۰۲/۲۰ | ۱۷:۱۸
بلوط
• If you can't laugh at yourself, life's gonna seem a whole lot longer than you like.

• I'm not saying I don't cry, but in between I laugh and I realize how silly it is to take anything too seriously. Plus, I look forward to a good cry. It feels pretty good.

Garden State - 2004 ‧ Romance/Comedy ‧ 1h 42m
۰۲/۰۲/۱۴ | ۰۰:۴۱
بلوط