The Waves

Life swings like a pendulum; backward and forward...

The Waves

Life swings like a pendulum; backward and forward...

موضوعات
بایگانی
عبارت " رَد است " یا در محاوره " رَدِه " وقتی به‌کار می‌رود که سرنشینان اتومبیل با جیغ‌ودادوفغان اعلام می‌کنند که وانگهی‌ست نصف شویم و سه‌نفر ته‌دره تیکه‌تیکه... و من با لبخند و خونسردی وقتی که جان‌به‌در بردیم خواهم گفت: رده بـــابـــا...! #خاطره‌نوشت
۹۵/۰۲/۲۴ | ۲۱:۴۲
بلوط
روزهای اول خیال می‌کرد مثل گل‌های همسایه هرروز می‌شکفد و رنگ می‌گیرد و عطر خوشش را به هوا می‌پراکند. خوشحال بود از رشد کردن و بزرگ شدن و آماده بود برای زندگی پر رمز و رازی که مادرش نوید می‌داد. اما خیلی زود متوجه شد رویایی که او از شکفتن در سر دارد بسیار متفاوت از واقعیت وجودش است، که او با شکفتن تمام می‌شود و باد، این هم‌بازی روزهای کودکی اگر که قدری سخت‌تر و طوفنده‌تر بوزد، می‌تواند تمام‌کننده‌ی تمامیت او باشد. قاصدک بزرگ شد و مثل ماهی سیاه کوچولو هوایی ِ رفتن شد. با همه‌ی شکنندگی‌اش، دوست داشت که دوست‌داشتنی باشد و آن عشق بی‌مثالی که بید مجنون دَم از آن می‌زد را بچشد. تبار آدم، او را حامل خبرهای خوش می‌دانستند و چه‌چیز بهتر از این‌که بدانی پیام‌آور روزهای خوبی؟! اما قصه از آنجا برای قاصدک غصه شد که آدم‌ها خوشی‌هایشان را در فوت کردن و پرپرکردن قاصدک می‌دیدند و آغاز رویاهای یک عده، پایان زندگی شورانگیز دیگری بود. 
منطق بقا بر عطش عشق چیره شد؛ قاصدک از هر دستی که به‌سوی او می‌شتافت دور شد. برق نگاه‌های خوشحال کودکان و لبخند پرمهر آدمیان را پشت سر گذارد و خاطرش ماند که دوست داشتن و عشق، بهایی دارد. و یاد مادرش به‌خیر که می‌گفت: عشق به‌سان پروانه‌ایست؛ هرچه بیشتر به‌سویش بدوی، به دوردست‌ها خواهد رفت. باید آنقدر بزرگ باشی که شانه‌هایت تاب ِ ایستادن زیر نیروی مهر را داشته باشند و آن‌وقت است که پروانه‌ی بازیگوش تو را انتخاب می‌کند. باید وقتش رسیده باشد... #واژه‌بافی
۹۵/۰۲/۲۴ | ۱۴:۱۲
بلوط
گفته بودمش صدای کلیدهای هرکس مختص خود اوست و قلق در باز کردنش نیز. و چه‌چیز بهتر از اینکه برای غافلگیر کردن دیگری، به شیوه‌ای غیر از خودت وارد شوی و لبخند ِ تعجب و ناباوری بنشانی بر لبی. عصر پنج‌شنبه‌ی دل‌انگیزی بود، ممنون که آمدی. #خاطره‎نوشت
۹۵/۰۲/۲۳ | ۲۱:۱۰
بلوط
دست‌هایشان را گره کرده‌اند، می‌دانم. حرف برسر باریدن است و ایستادن در برابر آفتاب. ابرهای آسمان من، میان دو راهی مانده‌اند که این‌چنین روزهای هفته را بست می‌نشینند آن بالا و فقط نگاه می‌کنند. بباریم؟ نه، نه. دست نگه داریم... #واژه‌بافی
۹۵/۰۲/۲۳ | ۱۴:۲۰
بلوط
دلخوشی‌ها فقط صورتی نیستند، گاهی یک زرد جوجه‌ای هم آدم را می‌برد به سرزمین عجایب. آنجایی که دست‌های تپل و سفیدش بلندبلند می‌خندند و ناخن‌های ریز مربعی‌اش طعم اسمارتیز می‌دهند. راست است که می‌گویند: رنگ‌ها خود به تنهایی، یک دنیا زندگی‌اند. #واژه‌بافی
۹۵/۰۲/۲۳ | ۰۰:۱۰
بلوط
لازم نیست برای الگو گرفتن در زندگی، دوردست‌ها را رصد کنم. کافی‌ست قدری نگاهم را بچرخانم و کاکتوس‌هایم را به‌دیده‌ی جان بنگرم. گلدان‌های کوچکی که پشت‌به‌پشت هم داده‌اند و مهمان‌هایشان هرروز قدکشیده‌تر و سبزتر از دیروز، دنیا را سیر می‌کنند. به‌راستی باید زندگی را از کاکتوس‌ها یاد گرفت. خوب می‌دانند تیغ‌های سفت‌وسخت همیشه هم عامل بقا نیست، گاهی می‌توان عقب‌نشست و مهربانانه‌تر و لطیف‌تر زندگی را گذراند. خوب بلدند که با نبودن‌ها کنار بیایند؛ که اگر آب و آفتاب نبود، برای زندگی بجنگند و راست‌قامت و محکم ادامه دهند. این کاکتوس‌های کوچکِ بزرگ‌زادِ دوست‌داشتنی. #واژه‌بافی
۹۵/۰۲/۲۲ | ۱۹:۴۹
بلوط
چشم به‌راه تویی دوخته‌ام که پاسخ تمام پرسش‌های منی. این در را باید که امروز بگشایی و جوابم دهی اگرکه... اگرکه هنوز هم وفادار قول‌های مردانه‌ای. #واژه‌بافی
۹۵/۰۲/۲۲ | ۱۰:۵۲
بلوط
نبودنت آنقدر تازه است که هنوز شب‌بخیر گفتن به تو، از سرم نیفتاده. گاهی خیال می‌کنم شاید تشنگی تو را به آشپزخانه کشانیده باشد و یا بی‌خوابی به سرت زده و جلوی تلوزیون خواهمت یافت. اما نه... تو رفته‌ای و نیستی، نیستی و این واژه‌ها دل‌دل می‌کنند برای بوسیدنت. نوشته بودی دیده‌بان شده‌ای. چه خوب! دل‌تنگی‌های به‌جان رسیده‌ام را چطور می‌بینی؟ #واژه‌بافی
۹۵/۰۲/۲۱ | ۲۲:۱۰
بلوط
هوهوی باد، عجولانه است. گویی بی‌قرار وعده‌اش شده که این‌چنین افتان‌وخیزان شاخه‌ها را به‌هم می‌پیچد و سوت "راه را باز کنید" سر می‌دهد. مگرنه اینکه بادها هم عاشق می‌شوند و شوق یار را نسیم، و غمش را طوفان می‌وزند؟ این بادهای سربه‌هوای اردی‌بهشتی... #واژه‌بافی
۹۵/۰۲/۲۱ | ۱۸:۰۳
بلوط